تبليغاتX
رد پای عشق
جان نثاران
سلام

امشب دوباره تنها شدم

خیلی سخته ولی خواه نا خواه میخواست بره

اون منو دوست نداشت

ولی آرزوی من وجود نازنینش بوده و هست

 از شیرینی لحظه هاش براتون بگم .

 اینقدر شیرین که تا دنیا دنیاست کام دلم از شهد وجودش مالا مال میمونه

ولی افسوس

کاش اینهمه دنیا برام تمنگ نمیشد

کاش زنجیر عشقش منو به بند نمیکشید

اون سیب دوست داره براش خریدم

میخواست بمیرم براش مردم

ولی به من گفت دروغ گو

راستی اینا که میکم مال کدوم دلمه

اون دلی که چندین ساله خون نشده

شده

خبر نداشتم

نمیدونستم ایندفه ام گرفتار شدم

ديدي تا حالا اگر کسي رو دوست داشته باشي دلت نمياد اذيتش کني؟ دلت نمياد شيشه

دلش رو با سنگ زخم زبون بشکني؟ دلت نمياد ازش پيش خدا شکايت کني حتي اگر بره و

همه چيزو با خودش ببره... حتي اگر از اون فقط هاي هاي گريه شبانت بمونه و عطر اخرين

 نگاهش... حتي اگر بعد از رفتنش پيچک دلت به شاخه نازک تنهايي تکيه کنه ...هر گوشه و

کنار شهر هر وقت کسي از کنارت رد ميشه که بوي عطرش رو ميده چه حالي ميشي؟ بر

 ميگردي و به اون رهگذر نگاه ميکني تا مطمئن بشي .. آره تا مطمئن بشي كه آيا خودشه يا

 نه

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387ساعت 2:36  توسط سید حسین حسینی  | 

 كاش مي مردم از اين تنهايي

كاش ميسوختم از شيدايي

 

كاش اين خاطر افسرده من . اين دل خون شده و خسته من  . اين تن خسته و درمانده عشق  . اين نفسهاي زغم بسته من

كاش مي مردم از اين تنهايي .  كاش ميسوختم از شيدايي

كاش اين چشم پر از شبنم عشق . كاش غلطيدن صد قطره اشك  . كاش م‍‍‍‍ژگان زغم جامه سياه  . كاش ابروي كمان بسته آه

 كاش مي مردم از اين تنهايي .  كاش ميسوختم از شيدايي

كاش بغضي كه گلو گيرم هست . كاش آهي كه نفس گيرم هست . كاش آشفتن اين روح پليد . كاش گرييدن صد شاخي بيد

 كاش مي مردم از اين تنهايي .  كاش ميسوختم از شيدايي

كاش يكپارچه مي رفت ازياد . كاش يك لحظه نمي ماند به ياد  . كاش از عشق نمي بود اثر . كاش از شوق نمي داد خبر

كاش مي مردم از اين تنهايي .  كاش ميسوختم از شيدايي

کاش زشتی بدی درهمه دم .  کاش گرییدن مادر یکدم .کاش سیلاب جگر سوز بلا  . کاشکی نشتر جانسوز جفا

كاش مي مردم از اين تنهايي .  كاش ميسوختم از شيدايي

کاش دزدیدن یک مرد نبود .  کاش ازفقر دلش سرد نبود . کاش آسایش درویش اکنون . دست یک طایفه نامرد نبود

كاش مي مردم از اين تنهايي .  كاش ميسوختم از شيدايي

کاش ناقوس کلیسای یک بار . کاش از ماذنه هر لیل و نهار .سرزند ناله مظلوم دمی . حلق خشکیده بخواند یک بار

كاش مي مردم از اين تنهايي .  كاش ميسوختم از شيدايي

کاش آواره و شبگرد نبود .کاش شب اینهمه نامرد نبود . جغد یک لحظه نمیخواند امشب .ماه تاب اینهمه در بند نبود

كاش مي مردم از اين تنهايي .  كاش ميسوختم از شيدايي

کاش این نامه دل سنگ نبود . کاش این خاطره دلتنگ نبود.آه ازعمد نمیسوخت دلی .قسمت شیشه به یک سنگ نبود

كاش مي مردم از اين تنهايي .  كاش ميسوختم از شيدايي

کاش از تیشه فرهاد کمی . کاش از خسرو شیرین سخنی . نشتر عشق نمیزد جان را .سینه مجروح نمی ساخت دمی

كاش مي مردم از اين تنهايي .  كاش ميسوختم از شيدايي

کاش آن کودک پا خورده سنگ .کاش آن دخترک نازو قشنگ . طلب ازغافله عشق کنند .دم نسازند به شالوده ننگ

كاش مي مردم از اين تنهايي .  كاش ميسوختم از شيدايي

کاش انسان به خودش ایمان داشت.کاش دل طاقت رنجیدن داشت.كاش غم نامه ما ميخشكيد .ناله آمادگي رفتن داشت

كاش مي مردم از اين تنهايي .  كاش ميسوختم از شيدايي

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم مرداد 1386ساعت 0:48  توسط سید حسین حسینی  | 

 

حسين يه جوان درشت هيكل و رشيد با بازواني ستبر و پيچيده بود. روي بازوها و تنه‎اش خالكوبي‎هاي زيادي حك شده بود. هنوز انقلاب نشده بود و داش‎مشتي بازي و بزن بهادريو عربده‎كشي جزء افتخارات بعضي جوانها محسوب ميشد. تو دعوا كم نميآورد،اگه لازم ميشد آنقدر زور داشت كه بلوكهاي سيماني كنار خيابان را ميكند و مبارز ميطلبيد. هيچ كس نطق حرف زدن و مقابله با حسين رو نداشت. شبها هم ميرفت زورخانه. اما با همه اينها به مولايش‎علي (ع) خيلي افتخار ميكرد.

انقلاب شد، جنگ شد، بعضي جوانها رفتند جبهه، بعضي هم شهيد شدند. تواين وسط بعضي هم حيرت زده هاج واج نگاه ميكردند. معلوم نبود پهلوان واقعي كيه؟ تاريخ مصرف چاقو كشي و عربده‎كشي هم ديگه تمام شده بود

علي‎چيت ساز در تور زدن دل جوانمردان حرف اول را ميزد. تو زورخانه حسين با يكي دعواش ميشه و حق اونو كف دستش ميزاره، آخرشب علي‎آقا ميره جلو و ميگه دمت گرم حسين‎آقا، حسين سرش رو مياره بالا و با يه جوان رشيد با ريش‎هاي زرد و چشماني خواستني مواجه ميشه. با قلدري ميگه: فرمايش! علي‎آقا ميگه: خوشم آمد، دمت گرم. و يواش يواش با هم رفيق شدند.

يكي از دوستهاي حسين موقع سربازي تو محاصره قرار ميگيره و بعد از اينكه از محاصره نجات پيدا ميكنه به حسين ميگه تو محاصره مجبور بوديم براي فرار از مرگ ريشه علف بخوريم، بعد ميگه حسين جبهه يه چيز ديگه‎‎ايه. و بالاخره سماجت علي‎آقا و اتفاقات اطراف و مولاي زورخانه، دل مسخ شده حسين رو ميشكند و يكروز حميد و مصيب و رضا و بقيه بچه‎هاي واحد اطلاعات و عمليات لشكر انصارالحسين(ع) در كمال‎ناباوري مي‎بينند فرمانده‎شون دست بزن‎بهادرشهر رو گرفته و آورده‎ جبهه !!! حسين حتي نماز هم بلد نبود، اما تا چند روز بعد همه چيز رو ياد مي‎گيره و در آخر هم درباره نمازشب سوال ميكنه. حالا ديگه گودالهاي اطراف اردوگاه شهيد مدني دزفول با اشكهاي نيمه‎شب چشمان حسين دوست بودند.

قرار شد همه بچه‎ها بدون استثنا براي آخرين بار برن مرخصي. همه سوار شدند، ولي حسين نبود، هيچ جا نبود. يكنفر مامور شد. حسين رو پيدا كنه و براي مرخصي بياره شهر. همه بچه‎ها كه رفتند حسين پيداش شد. وقتي دستور علي‎آقا رو شنيد گفت: هيچ‎موقع به شهر خودش برنميگرده، ودرجواب كنجكاوي و اصرار اون بنده خدا جواب ميده: براي من شهر جاي گناهه! به يكي از دوستاش هم گفته بود نمي‎خوام وقتي شهيد شدم خالكوبيهاي روي بدنم رو مردم ببينند.

كنار شهر خرمشهر تو ساحل اروندرود با چشماني گريان الهي العفو الهي العفو مي‎گفت و با خداي خودش رازو نياز ميكرد. اما باخدا چه گفت و چه حاجتي طلب كرد تو عمليات كربلاي چهار مشخص شد توي اون عمليات حسين نقش حر را بازي كرد و سرانجام درون آبهاي خروشان اروندرود جاودانه شد. سالها بعد وقتي تعدادي از استخوانهاي مطهرش پيدا شد ديگه اثري از خالكوبي روي بدنش پيدا نبود! آلبوم حميد رو ورق ميزنم عكس حسين رو با ميل‎هاي زورخانه‎اش ميبينم، 

 

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم مرداد 1386ساعت 19:41  توسط سید حسین حسینی  | 

                                         

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم مرداد 1386ساعت 3:59  توسط سید حسین حسینی  | 

امشب راه گم كردم و مثل يه ديوونه اومدم تا دوباره يه كمي از جنگ براتون بگم

بعضي مطالب جنگ رونميشه خيلي شفاف گفت و همينطوري براي ما مثل عقده توي گلو ميمونه تا بميريم

ولي يه كمي از اون مطالب رو بايد گفت

شما امروز مثل كودكي هستيد كه بعد از يه دوران كودكي مواجه ميشه با يه سري تعاريف كه بعضي از بزرگترها از بعضي مسائل ميكنند و شما چاره اي نداريد جز اينكه گوش كنيد

ولي توي اين يك مورد چاره داريد و ميتونيد گوش نكنيد

اصلا بعضي از شما ميتونيد با كمال شجاعت به ما بگيد ديوونه ؟؟؟

اصلا چرا ديوونه يه دفه سر راستش كنيد و به ما بگيد بي نواي عشق ؟ چطوره ؟

خلاصه آي آدما بيرون بياييد از خونه     مارو تموشا بكنيد به ما ميگن ديوونه

آهان يه چيزي يادم رفت بگم اكه دلتون به حال اين ديوونه ها سوخت يه كمي اونارو نوازش كنيد

يه روزگاري همه بشريت مبهوت اراده اين ديوونه ها بود و بس

يه روزگاري آفتاب به عشق بچه هاي جنگ طلوع مي كرد و مهتاب از سوسو ي شمع وجودش طريق هدايت رو براشون روشن مي ساخت

آب جز به زلال اشك هاي نيمه شب اونا جريان نداشت و ابر نمي باريد الا به اراده دل غمديده رزمنده اي كه چفييه خوني همرزمش رو روي صورتش كشيده بود و جنازه شهيد رو پشت خاكريز جا گذاشته بود

و هق هق گريه هاش شانه كوههاي عالم رو تكون ميداد

خداكنه يهروز توي قعر چشماي اميد وار فرزند دلبند رزمنده اي كه عازم جاودانگي شده به شهد باور زيباييهاي جنگ برسي و تا ابد از جرعه نوشان جويبار بي كرانه خلوص اونا باشي

مگه نه ؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم مرداد 1386ساعت 3:22  توسط سید حسین حسینی  | 

يكي از شبهاي زمستان سال هزارو سيصد و شصت و شش وارد قرار گاه لشگر انصار شدم

بچه هاي واحد اطلاعات و عمليات انگار همه آماده شده بودند كه جايي بروند و من متحير از اينكه چرا اينقدر جلوي قرارگاه شلوغ شده

با خودم گفتم حتما خبري هست

شايد دشمن تك كرده و بچه آماده شده اند به خط بروند

اون لحظه انگار همه آرزوهاي دنيا جمع ميشه توي قلبت و نه راه پس اري و نه راه پيش

شايد اگه بگم شيطون برات حسابي نقشه ميكشه  تا تورو نسبت به هدف دور كنه بيراه نگفته باشم

در هرحال يه دل كه تو هم برو

ولي صد دل كه نرو

خلاصه از عمو اكبر سراق گرفتم و بچه ها كه همه بهش عمو ميگفتند  صداش زدند انگار اين همه جمعيت فقط منتظر من بودند  بقيه اين خاطره براي بعد الان خواب منو گرفته و خسته شدم سلام مهديس جون فقط به خاطر تو ادامه دادم خلاصه اون شب حال و هواي عجيبي داشت

انگار همه اونايي كه اونجا اومده بودند به به مهماني خيلي خوب دعوت شده بودند  و من توي اين لحضظه ها همش فكر ميكردم نه من نميتونم مثل اونا باشم

بعد از مدتي كه يه كمي صرو صدا ها افتاد من با يه سينه پر از درد و غم رو كردم به آسمون  و به خدا گفتم

الهي ن نميدونم چرا شيريني يادت خودت رو به كام من نميريزي  كه يه ئفه احساس كردم يه نفر داره ميا د به طرفم و دائم ميگه  كجايي چرا صدات ميكنم جواب نميدي

دست پاچه شدم و گفتم چيه همينجام  چه خبر شده

چكار بايد بكنم

اون كسي نبود جز حميد كه از شادي لباش مثل گل شكفته بودو عاشقي همه وجودش رو پر كرده بود

خلاصه فهميدم كه عمو اكبر گفته حميد و سيد برن يه زخمي توي جاده تپه سبز افتاده بيارنش عقب

حتما ميدوني چه اشتياقي به آدم دست ميده

بقيه اين خاطره براي بعد

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم بهمن 1385ساعت 2:27  توسط سید حسین حسینی  | 

امروز عاشقي مثل يك عقده در گلويم مانده بود  و هميشه لحضات قلبم را مي آزرد

شايد روزي فرا برسد كه حلقوم من هم از جويبار وصل سيراب شود

نميدانم چرا هميشه من ميسوزم

و چرا هميشه عمق دلم جوياي محبت است

شايد خانه شمع آنجاست  وشايد شعله خود را زير خزان دلم گرفته و بر خرمن وجودم آتش ميزند

دلم گرفته

و تنگ بر زيرو زبر دنياي عشق نكته سرايي ميكند

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم دی 1385ساعت 2:25  توسط سید حسین حسینی  | 

 

به زنده رود ، سایت بزرگ ایرانیان خوش آمدید.

آمادگی نظامی

حاج آقا (( كيانی )) از بچه های قديمی گردان حمزه بود. پيرمردی بود رنجديده و باتقوا. حجت را بر خيلی ها تمام كرده بود. با داشتن چند سر عائله و سرپرستی يك خانواده بی سرپرست، آمده بود جبهه. در قسمت تداركات كار می كرد و هميشه وضو داشت. مشوق بچه ها برای نماز شب و نماز اول وقت بود. به بچه ها می گفت اگر كسی به دليلی نمی تواند نيمه شب بلند شود، بگويد تا بيدارش كنم. خيلی ها به خاطر راهپيمايی های طولانی و يا ‎آنهايی كه تازه می خواستند خواندن نماز شب را شروع كنند، نمی توانستند به موقع بيدار شوند. برای همين می سپردند به حاج آقا كيانی كه بيدارشان كند. مثلا می گفتند:(( حاج آقا من فلان گروهان و فلان دسته هستم، فلان جا هم می خوابم. بيا، مرا بيدار كن. ))

حاج آقا هم با توجه به همان آدرسها می آمد و بچه ها را بيدار می كرد. بعضی وقتها بچه ها به نگهبانهای دم چادر يا ساختمان می گفتند:(( اگر حاج آقا كيانی آمد، بگو ما را هم بيدار كند. ))

اين روال، هر شب، همين طور اتفاق می افتاد. حاج آقا كيانی مسئول تداركات گروهان يك از گردان حمزه بود. يك شب، برادر مهدی خراسانيكه بعد از كربلای پنج فرمانده گروهان يك شده بود، رزم شبانه گذاشت. آتش سنگين هم ريخت و بچه ها را بيدار كرد. بعد آنها را به خط كردو گفت:(( قمقمه ها را پر آب كنيد. ))

بچه ها همين كار را كردند و به حالت ستون كشی حركت كردند به طرف كوه های اطراف اردوگاه شهيد باهنر ( آناهيتا ) باختران. وقتی به كوه ها رسيدند، مهدی خراسانی گفت:(( بچه ها با يك صلوات، در اختيار آقا كيانی هستند. ))

حاج آقا كيانی هم از بچه ها خواست وضو بگيرند. بعد نماز را به جماعت خواندند. من جزو اين گروهان نبودم، اما قبل از آن مهدی خراسانی به ما گفته بود كه می خواهد شب، بچه های گروهانش را بيدار كند، ببرد كوه های اطراف اردوگاه و نماز را به جماعت بخوانند. برادر خراسانی با اين كار، می خواست بچه ها از دو جهت آماده نگه دارد؛ هم از جهت نظامي، هم از جهت عبادي.

راوي: برادر محمود غلامی ـ گردان حمزه، لشگر ۲۷ حضرت رسول(ص). 

سرخی خون

از بچه های اطلاعات و عمليات بود. گاه گاهی ميديديم غيبش ميزد. هر چه دنبالش ميگشتيم پيدايش نميكرديم.

يك روز خبر مجروح شدنش را شنيديم؛ در حالی كه زمان فراغت بود و او می بايست در مقر باشد.

ناراحت شديم كه چرا رفته بود توی شهر ناامن كه هر لحظه گلوله می آمد.

رفتيم بيمارستان. موج انفجار او را گرفته بود و حال مناسبی نداشت. نميتوانست خوب حرف بزند.

پرسيديم:(( از كجا آوردينش؟ ))

جای ساختمانی را كه او را از كنار آن، مجروح پيدا كرده بودند نشان دادند.

رفتيم آنجا. بالای ساختمان نيمه مخروبه اي، تو پاگرد سوم، با منظره غريبی روبرو شديم.

آنجا سجاده ای پهن بود كه گرد و غبار و آجر های ديوار ريخته بود روی آن. و روی همه اينها سرخی خون بود كه خود نمايی می كرد.

راوي: برادر كريم ـ عمليات سپاه.

 

مبارزه برای نماز

وقتی در بيست و سوم خرداد ماه شصت و هفت در شلمچه اسير شدم، يك روز نگهمان داشتند توی بصره، بعد منتقلمان كردند پادگان (( الرشيد )) بغداد و توی سلولهای خيلی تنگی جامان دادند. بيست نفر را ميريختند توی سلولها دو در دو يا دو در دو و نيم. آن قدر جا تنگ بود كه بچه ها حتی نمی توانستند پايشان را دراز كنند. با اين حال، نماز جماعت بچه ها ترك نمی شد. وقتی مامور عراقی می امد، آمار می گرفت و می رفت، ما تازه كارمان شروع می شد. می رفتيم سراغ برنامه های نماز و دعا.

برای هر سلول، سطل آبی می گذاشتند و يك ليوان، تا اگر كسی تشنه شد، آب داشته باشد. صبحها هم در را برای بچه ها باز نمی كردند كه بروند دستشويي، وضو بگيرند و نماز بخوانند. همه از همان آبی كه برای خوردن گذاشته بودند استفاده می كردند. صورتشان را كه می شستند، برای اينكه سلول بيشتر خيس نشود، دستها را از لای ميله ها می بردند بيرون و می شستند. هر طور بود، نماز جماعت در بين بچه ها ترك نمی شد.

بعد از هشت روز منتقل شديم به اردوگاه دوازده تكريت. همان اول، حسابی كتكمان زدند. بعد توی هر آسايشگاه، صد و پنجاه نفر را جا دادند كه می شود گفت به هر نفر يك وجب و چهار انگشت جا رسيد. نماز جماعت هم ممنوع شد. حتی گفتند:(( جمع شدن سه چهار نفر با همديگر ممنوع است. ))

داشتن مهر هم ممنوع شد. يك عده از بچه ها از قبل با خودشان مهر داشتند، اما اكثريت مهر نداشتند. برای همين مجبور شديم از سنگ استفاده كنيم. روز كه می رفتيم هواخوري، می گشتيم و سنگهايی كه برای مهر مناسب بود، برميداشتيم. وقتی عراقيها اين را ديدند، گفتند:(( هيچ كس حق ندارد از توی حياط همراه خودش سنگ ببرد توی آسايشگاه. ))

ترفند جديد بچه ها جعبه های تايد بود كه وقتی تمام می شد، كاغذش را پاره می كردند تا به عنوان مهر استفاده كنند. باز سر و صدای ماموران عراقی درآمد. هر كس كاغذ داشت تنبيه می شد. مجبور شديم كار ديگری بكنيم؛ كاغذ ها را نگه داريم توی دستهايمان تا وقتی می رويم سجده، آن را بگذاريم جای مهر و دوباره وقتی سر از سجده بر ميداريم، كاغذ را بگيريم توی دستمان. بعضی از بچه ها هنوز همراه خودشان سنگ می آوردند و از همين شيوه استفاده می كردند تا ماموران متوجه نشوند.

چند بار بين بچه ها و عراقيها درگيری پيش آمد. هر بار، مامور ها مهر بچه ها را می گرفتند، تنبيهشان می كردند و حسابی كتكشان می زدند؛ اما بچه ها دست بردار نبودند. دوباره چيزی پيدا می كردند تا به جای مهر از آن استفاده كنند. اين وضعيت يكی دو هفته ای ادامه داشت تا اينكه ماموران عراقی خسته شدند. وقتی ديدند در زمينه نماز حريف ما نمی شوند، مجبور شدند آزادمان بگذارند.

راوي: برادر محمود گشتاسبی ـ گردان مالك اشتر، لشگر ۲۷ حضرت رسول(ص).

وارستگی

می رفتيم برای عمليات پدافندی والفجر هشت. قرار بود برويم به خور عبدالله، يكی از مناطق فاو. سوار كاميون شديم، رفتيم اروند. از انجا با قايق عبور كرديم. بعد مقداری پياده رفتيم، رسيديم به فاو. ديگر شب شده بود. گفتند:(( چون شب شده، نميبريمتان خط. فعلا همين جا استراحت كنيد. ))

ما را به يكی از ساختمانهای شهر فاو بردند. خيلی خسته بوديم. همان طور يك شام سرپايی خورديم و خوابيديم. (( ابراهيم فرج پور )) كنار من خوابيد. فرج پور از بچه های شوخ طبع بود. چهره اش طوری بود كه وقتی نگاه می كردي، فكر نمی كردی حتی بتواند نماز صبحش را سر وقت بخواند! گه گاه پيش می امد، می گفتم:(( چرا بلند نمی شوی نماز صبحت را بخواني؟ ))

داشتم سر به سرش می گذاشتم.

می گفت:(( ما سعادت نداريم. ))

آن شب كه كنار من خوابيده بود، نصفه های شب بيدارم كرد.

(( بلند شويد. شيميايی زده اند. ))

همه بچه ها پا شدند و ماسك زدند. آن شب، هيچ كس شيميايی نشد.من هم توجهی به ماجرا نكردم. همه چيز يادم رفت.

فردای آن روز رفتيم خط و فرج پور دو شب بعد شهيد شد.

چند وقت بعد از اين ماجرا، يكی از بچه های بی سيم چی كه آن شب پيش ما بود، گفت:(( فلاني، خدا را شكر كن كه آن شب شيميايی نشديد. ))

گفتم:(( چه طور؟ ))

گفت:(( همان دوستت كه خيال می كردی حتی نماز صبح هم نمی خواند، داشته نماز شب می خوانده كه پشت بی سيم پيچ می كنند شيميايی زده اند. بی سيم چی خودتان هم خوابش برده بود. همين بی سيم چی چند روز بعد اين قضيه را برای من تعريف كرد. ))

تازه فهميدم چه انسان وارسته ای را از دست داديم.

راوي: برادر رضا رخصت طلب ـ از بسيجيان مسجد ولی عصر(عج)

آرامترين نماز دنيا

از محافظين بيت حضرت امام(ره) بوديم. زمان بمبارانهای تهران بود. برای امام(ره) هم پناهگاهی در نظر گرفته بودند؛ هر چند ايشان خيلی تمايل نداشتند به آنجا بروند.

امام فرموده بودند پتو به پنجره ها وصل كنيم تا نور بيرون نرود و دشمن مناطق مسكونی را شناسايی نكند.

يك شب در بيت امام(ره) بوديم كه صدای آژير كشيده شد. همه رفتيم داخل حياط. بعضی ها خودشان را به پناهگاه رساندند.

حضرت امام(ره) داشتند نماز می خواندند. خودم را رساندم پشت پنجره. صدای امام(ره) داشت می امد.

همه به جنب و جوش افتاده بودند، اما من پشت پنجره بودم.

امام(ره) خيلی آرام نمازشان را ادامه دادند. صدای آژير هنوز پخش می شد.

تا وقتی آژير سفيد كشيده شد، حضرت امام(ره) به نمازشان ادامه دادند. بعد آمدند بيرون و فرمودند: (( ما مزاحمت كه ايجاد نمی كنيم؟ نور اتاق كه بيرون نمی آيد؟ )).

حيران مانده بودم. خودشان تو اتاق مانده بودند و نمازشان را ادامه داده بودند، اما به فكر مردم بودند.

گفتم:(( نه آقا، قربانت بشم. ما اينجا هستيم. اگر قرار بشه كاری انجام بشه، اول ما هستيم. ))

فرمودند:(( نه پسر جان. شما بچه های خوب اين مملكت ايد. شما ارزش داريد. ))

و باز هم ما را مورد تفقد قرار دادند.

راوي: برادر موسی نقی بخشايش ـ توپخانه سپاه.  

از كاروان جا نموني!

طرحی را بچه ها درست كرده بودند به نام (( طرح عبادت)).

ساعت يك و دو نيمه شب بيدار می شدند و ملافه ای را كه لباس عربی بلندی بود می پوشيدند و شروع می كردند به نماز شب خواندن.

اسم اين طرح را هم گذاشته بودند (( طرح عبادت)). بين بچه ها رواج داشت كه می گفتند كاروانی هست كه شبها راه می افتد، سعی كنيد جا نمانيد.

هر كسی هم كه خواب می ماند، بيدارش می كردند و می گفتند: (( فلانی كاروان داره راه می افته، جا نموني.))

راوي: برادر آزاده محمد توجهی ـ نيروی هوايی سپاه.

ميان آب

يك خاكريز سطحی زده بودند. قرار بود توپ ضد هوايی را ببريم پشت آن، تا اگر هليكوپتر يا هواپيمايی آمد، جلويش را بگيريم؛ چون جلوتر از ما خاكريز نيروهای پياده بود و بايد از آنها محافظت ميكرديم.

لودر كه آمد، بعد از زدن چند بيل، آب افتاد سمت چپ و راست خاكريز ما. مجبور شديم همان طور، پشت خاكريز پناه بگيريم.

نميتوانستيم از پشت توپ دور شويم، چون هر لحظه ممكن بود هليكوپتر های عراقی سربرسند.

وقت نماز شد. بچه های بسيجی كه پشت توپ بودند، گفتند: (( اينجا زمين خيس است، چه كار كنيم؟))

گفتم: (( فرقی نميكند. تو آب هم كه بيفتيم، بايد نماز را بخوانيم.))

با همان آب دور و بر، وضو گرفتند. قبل از آن، دست و پايشان را خشك كردند.

بعد ايستادن توی همان آب به نماز خواندن. مهر را گرفته بودند توی دستشان، موقع سجده دست را بالاتر ميگرفتند و سسجده را انجام ميدادند. نماز كه تمام شد، بچه ها گفتند:(( هيچ نمازی تا به حال اين قدر به ما نچسبيده بود.))

راوي: برادر موسی نقی بخشايش ـ توپخانه سپاه پاسداران انقلاب اسلامي.

 

تب و نماز جماعت

در سال شصت و سه در پادگان ابوذر بوديم . (( علی حيدری )) از بچه هايی بود كه كارهای خطاطی پادگان را انجام ميداد. در مراسم دعای توسل، ايشان امام حسين (ع) را ديده بود كه وارد مجلس شده بودند. ايشان از امام حسين (ع) قول شهادت ، تاريخ ، روز و حتی عملياتی را كه در آن به شهادت ميرسند، ميگيرند. ايشان ميدانستند كه در عمليات بدر هم بود كه بر اثر بمباران شيميايی دشمن به شهادت رسيدند.

اين برادر كه چنين سعادت بزرگی داشت، به نماز جماعت خيلی اهميت ميداد. در جزيره مجنون كه بوديم، يك روز ديديم مريض شده است. بعد از شهادت ايشان بود كه فهميديم، علت تب و مريضی او چيست. قضيه از اين قرار بود كه روز قبلش، موقع نماز جماعت، مسئول او بهش گفته بود، يك پلاكارد ضروری و فوری هست كه بايد نوشته شود. و آن روز نتوانسته بود در نماز جماعت شركت كند.

 

پيشانيهای سوخته

عمليات رمضان هنوز شروع نشده بود. همان روز به منطقه جنوب آمده بوديم. تابستان بود. ظهر شد. اذان دادند. روحانی ما همه را به نماز جماعت دعوت كرد. وسط صحرا به نماز ايستاديم. به جای مهر از سنگهای بيابان استفاده كرديم. به اولين سجده كه رفتيم ، پيشانيها شروع كرد به سوختن. خيلی هم شديد.

تمام نماز آن روز را با سجده كامل خوانديم و پيشانی های همه سوخته بود، اما كسی سجده را قطع نكرد.

هنوز هم معنويت و آسمانی بودن آن نماز در ذهنمان مانده است.

راوي: برادر باقری ـ لشگر ۲۷ حضرت رسول (ص)

  اما لطف خدا چيز ديگری بود

عمليات مسلم بن عقيل بود. نيروهای رزمنده بايد مسافتی را طی ميكردند . در منطقه سومار بايد از دهانه دره ای عبور ميكردند. آنجا پل يازده دهنه ای بود كه بر ارتفاعات ((كهزيك)) و (( ديسكت)) مشرف بود. از مرز سومار تا اين تنگه در اشغال عراقيها بود . كاملا نسبت به ما ديد داشتند . تو شبهای عمليات كه معمولا بايد مهتاب باشد ، ميتوانستند با دستگاههای الكترونيك و محاسبات خاص كاملا ما را زير نظر بگيرند و عمليات را تحت الشعاع برنامه های اطلاعاتيشان قرار بدهند . به همين دليل ما بايد قبل از غروب حركت ميكرديم؛ يعنی قبل از تاريكی بايد بخشی از واحدها و ستونهايمان حركت ميكردند.

مثل همه عملياتهای ديگر ، حال و هوای خاصی حكمفرما بود. نماز ظهر و عصر را شروع كرديم ؛ آن هم با حال و هوايی كه فقط بايد در ان بود تا ان را احساس كرد . بعد از نماز ، توسل به ائمه اطهار (ع) شروع شد. هركس خودش را به وجود مقدسی متوسل ميكرد . تمام آن ناله ها ، درد دلها، دعاها و نماز های قبل از عملياتهای ديگر برقرار بود.

از نظر اب و هوا ، در ان فصلی كه ما بوديم هميشه معمول بود كه گرم و خشك باشد. ظهر و كمی بعد از ان هم هوا كاملا همان طور بود . گرم و افتابي.

اما لطف خدا چيز ديگری ميگفت . مه غليظی امد و تمام منطقه را پوشاند. شهيد والامقام (( حاج همت)) مسئول عمليات در ان منطقه بود . نيروهای ارتش و سپاه همكاری داشتند . ايشان تا اين مسئله را فهميد، گفت: نيروها همه به ستون يك و پشت سر هم حركت كنند و از ان دهانه رد شوند . اين در حالی بود كه قرار ، چيز ديگری بود.

به خاطر ديد مستقيمی كه دشمن داشت قرار بود در يك فاصله زمانی ، ماشينها تك تك عبور كنند ، كه به لحاظ زمانی اين تردد خيلی سخت بود.

و اين يكی از نتايج دعا و توسل رزمندگان بعد از نماز بود.

راوي: سردار علی فضلی ـ فرمانده لشگر ۱۰ سيد الشهدا(ع)

 

 

 

   


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم آبان 1385ساعت 1:5  توسط سید حسین حسینی  | 

 

  نوشته  ای از شهید چمران       

 

 

 

خدايا ترا شكر مي‎كنم كه حسين را آفريدي.اي خداي حسين ترا شكر مي‎كنم كه راه پرافتخار شهادت را در جلوي پاي روندگان حق و حقيقت گذاشتي.

نوشته ای از شهید دکتر مصطفی چمران » خدايا ترا شكر مي‎كنم كه حسين را آفريدي.اي خداي حسين ترا شكر مي‎كنم كه راه پرافتخار شهادت را در جلوي پاي روندگان حق و حقيقت گذاشتي. اي حسين، دلم گرفته و روحم پژمرده، در ميان طوفان حوادث كه همچون پر كاه ما را به اينطرف وآن طرف مي‎كشاند، مايوس و دردمند، فقط بر حسب وظيفه به مبارزه ادامه مي‎دهم، و گاهگاهي آنقدر زيرفشار روحي كوفته مي‎شوم كه براي فرار از درد وغم دست بدامان شهادت ميزنم تا ازميان اين گرداب وحشتناكي كه همه را وانقلاب را فروگرفته است لااقل گليم انساني خود را بيرون بكشم و اين عالم دون واين مدعيان دروغين را ترك كنم و با دامني پاك و كفني خونين بلقاء پروردگار نائل آيم ... اي حسين مقدس، روزگار درازي بود كه هر انقلابي را مقدس مي‎شمردم و نام او را با ياد تو توام مي‎كردم و قلب خود را مي‎گشودم و انقلابيون را و او را در قلب خود جاي مي‎دادم و به عشق تو او را دوست مي‎داشتم و بقداست تو او را مقدس مي‎شمردم و در راه كمك به او از هيچ فداكاري حتي بذل حيات و هستي خود دريغ نميكردم... اما تجربه، درس بزرگ و تلخي به من داد كه اسلحه و كشتار و انقلاب و حتي شهادت بخودي خود نبايد مورد احترام و تقديس قرار گيرد. بلكه آنچه مهم است انسانيت، فداكاري در راه آرمان انسانها، غلبه بر خودخواهي و غرور و مصالح پست مادي و ايمان به ارزشهاي الهي است. مقاومت فلسطين براي ما به صورت بت درآمده بود و بي‎چون و چرا آنرا مي‎پذيرفتيم و مي‎پرستيديم و راهش را كارش را و توجيهاتش را قبول مي‎كرديم. اما دريافتم كه بيش از هر چيز انسانيت و ارزشهاي انساني و خدائي ارزش دارد ـ و هيچ چيز نمي‎تواند جاي آنرا بگيرد بايد انسان ساخت، بايد هدف را بر اساس سلسله ارزشها معين نمود و معيار سنجش را فقط و فقط بر مبناي انسانيت و ارزشهاي خدايي قرار داد. اي حسين، امروز نيز ترا تقديس مي‎كنم، اما تقديسي عميق‎تر و پرشورتر كه تا ا عماق وجودم و تا آسمان روحم به تو عشق مي‎ورزد و ترا مي‎خواهد و ترا مي‎جويد. اي حسين، دردمندم، دلشكسته‎ام، و احساس مي‎كنم كه جز تو و را ه تو داروئي ديگر تسكين بخش قلب سوزانم نيست ... اي حسين! در كربلا، تو يكايك شهدا را در آغوش مي‎كشيد، مي‎بوسيدي وداع مي‎كردي، آيا ممكن است،‌ هنگاميكه من نيز به خاك و خون خود مي غلطم، تو دست مهربان خود را بر قلب سوزان من بگذاري و عطش عشق مرا بتو و به خداي تو سيراب كني؟ 

....كوله پشتي ها بر زمين جا مانده ، خالي است ؛

 

 

اما آيا سنگيني آنرا بر دوشت احساس نمي كني ؟؟؟

 

 

 

.......?


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم آبان 1385ساعت 0:16  توسط سید حسین حسینی  | 

 

 

 

شهر شهید میطلبد بر شهادتم

 

خدارا ای شهادت لحضه ای هم

بیا از کوچه جانم گذر کن

 

 

خواستی گر که  سراقم گیری

از سپیدار بپرس

 

او سر کوچه ما . شاخساری دارد

روی دستان سپیدش مرغی

لانه ای ساخته از جنس بلور

که به سر پنجه غم میشکند

 

اگر از کوچه ما میگذری

یادی از چلچله کن

از همان روز نخست آشنا با رود است

منتظر  واله  ومست

تا بهاران به غزل خانه عشق

از سر عاطفه مهمان سازد

و خوش آمد گوید به نسیمی که وزان میگذرد

 

 یاد کن عاطفه را

وبه خاطر بسپار

سر در کوچه شقایق پیداست

داغ بر سینه و شبنم چون اشک

از پس گوشه چشمش جاریست

 

بنشین بر لب جوی

همسفر ساز دلت را با آب

و غزل خوانی کن تابه در یا برسی

وتورا با بدن یاس معطر سازند

و تو را با بدن یاس معطر سازند

 

در وصف کبوتران عاشق گفتم


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه ششم آبان 1385ساعت 1:43  توسط سید حسین حسینی  | 

>